المصباح في التصوف (جديد)

    از ویکی‌نور
    المصباح فی التصوف (جدید)
    المصباح في التصوف (جديد)
    پدیدآورانمایل هروی، نجیب (تصحيح و تنظيم) سعد الدین حمویه، محمد بن موید (نويسنده)
    ناشرمولی
    مکان نشرتهران - ایران
    سال نشر1362 ش
    چاپ1
    موضوعتصوف

    سعد الدین حمویه، محمد بن موید، 586 - 650ق.

    نثر فارسی - قرن 7ق.
    زبانفارسی
    تعداد جلد1
    کد کنگره
    ‏BP‎‏ ‎‏283‎‏ ‎‏/‎‏س‎‏6‎‏م‎‏6
    نورلایبمطالعه و دانلود pdf

    المصباح في التصوف، به زبان عربى، اثر سعد‌الدين حمويه است كه در تأويل دقايق و معارف عرفانى نگاشته شده است.

    ساختار

    كتاب، در مجموع، شامل 52 مصباح است.

    گزارش محتوا

    پاره‌اى از مطالب كتاب:

    1. نقطه، بر سه گونه است: اسوديه، بياضيّه و احمريّه. اسوديّه، اشاره به ذات است و بياضيه، به صفات و احمريّه، به خلق؛
    2. حروف، داراى تحوّلات مختلفى است؛
    3. همه حروف از الف پيدا شدند و الف، در همه حروف، موجود است و حروف، همه، مَظْهر الف هستند و او مُظْهر همه. الف، سرّ استقامت در كلّ اشياء است؛
    4. «خاى» خضر، اشاره است به خط استواء كه آن را قول نباشد و «ظاء»، اشاره است به ضبط كل اشياى مختلفه و «راء»، اشاره است به ربط كل امور؛
    5. چون خضر به حقيقت مواصلت رسيده، لذا از تعينات جهات بيرون رفته است؛
    6. «طاى» طين، اشاره است به طلوع و «نون»، به نزول و «ياء»، به يقين كه واقع است ميان طلوع و نزول؛
    7. «قاف» قلم، اشاره است به قلم و «لام»، به لوح و «ميم»، به ملكوت صفات؛
    8. «ياى» يقين، اشاره است به حى و «قاف»، به قيّوم و «ياى» آخرين، به ينبوع حكمت و «نون»، به نبوت؛
    9. «الف» اللّه، اشاره است به ابتداى كلّ اشياء و «هاء»، به انتهاى كل اشياء و «لام»، اشاره است به جلال؛
    10. هيچ حجابى در راه خداوند سبحان، ماوراى هوا نيست و در ملك خدا، هيچ كسى و هيچ چيزى با خدا جز هوا مقابله نكرده است؛
    11. حور عكس روح است؛
    12. شجر طوبى، عالم عقل اكبر است كه ثمره‌ى آن علم است و فهم و فضيلت؛
    13. نقطه، دو است: صغرى و كبرى؛ صغرى، واسطه وجود انسانى شد و كبرى، واسطه‌ى وجود اعيان گشت؛
    14. فساد دل، از پر خوردن است و صلاح آن، از كم خوردن و آهسته خوردن است؛
    15. روح، صورت استواى رحمان است و محلّ تمييز صفات خدا در انسان است و داراى هفت مرتبه است كه عبارتند از: روح قدس، روح امين، روح اللّه، روح امر، روح تأييد، روح ملكى، روح قايم؛
    16. عقل، داراى ده مرتبه است و آن، عقل است و لبّ و نُهيَه و حجر و حصاة و معقول و عقل قامع و عقل مرآتى و عقل فانى؛
    17. نفس، صورت فوقيّت خدا و مرتبه‌ى دوم ذات است، چنان‌كه روح، صورت استوا است و عقل، صورت احاطت و قلب، صورت تجمع همه؛
    18. ايمان، در دل، بر چهار ركن صدق، اخلاص، توكلّ و رضا نهاده شده است، همان‌طورى‌كه اسلام، بر چهار ركن حج و زكات و صوم و صلات نهاده شده است؛
    19. در هر يك از عبادات، سرّى نهفته است؛ مثلاًوقتى انسان روزه مى‌گيرد، عنصر نارى او ظاهر مى‌شود و يكى از حمله‌ى عرش، به نام جبرئيل بر او نازل شده و او قلب وى مى‌شود؛
    20. هر گاه حجاب كبر و حسد و حرص و امل برخیزد، نواظر پديد مى‌آيد و در نواظر، ملك فرديّت و وحدت و صمديّت و تنزيه و تقديس ظاهر مى‌شود؛
    21. شمس، صورت عقل اكبر است؛
    22. محمد و احمد دو اسمند به يك مسمّى ظاهر گشته‌اند، در اول زمان، به اسم محمّدى پيدا گشت و مردم را از دنيا به عقبى دعوت كرد و در آخر زمان، به اسم احمدى پيدا شده و مردم را از عقبى به مولى دعوت مى‌نمايد؛
    23. خاتم انبيا و خاتم اوليا، از يك صنعند و منشأشان يكى است؛
    24. چشم ابليس، جسم آدم ديد، نه جوهر آدم. او، مغرور به نفس خود و مسرور به طاعت بى‌جان خود بود، لذا از مقام قرب محروم گشت؛
    25. معنى لعنت، بُعْد باشد و بُعْد، آن است كه چشم او جسم را بيند و از ديدن جان محروم باشد؛
    26. حقيقت عدم، عدم ادراك است وگرنه، همه، وجود است و عدم، خود نيست و «نيست» را چگونه وجود باشد؛
    27. شيخ را شمال، همچون يمين است و تحت، همچون فوق؛
    28. سرمد بحر وحدت، دائما در تلاطم است و موج برمى‌آورد و از هر موجى، فوجى پيدا مى‌شود؛
    29. رحمت عام، ريح است و ماء و نار و تراب و شامل ظواهر همه اشياست و باطن اين چهار عنصر، چهار جوهرند كه آنها واسطه‌ى مدار و قرار حقيقت انسانى هستند؛
    30. ذات، مرتبه‌ى دوم وجود است، چنان‌كه نفس، مرتبه‌ى دوم ذات است و به اشكال علويات و سفليات، شكل گرفته است؛
    31. سالك راه حقّ، چون قصد خانه‌ى حقيقى كند، بايد روى به حقيقت حجاز كند و پشت بر عالم مجاز آورد و به سخن هر دليلى عليل ذليل در چاه نرود؛
    32. شب قدر بسيط روز سرّ وحدت است بر شب كثرت و شب كثرت صورت تفرقه جمعيّت و وحدت است؛
    33. در عالم انسان، شب و روز، عبارت است از خفاء و ظهور و ظلمت و نور و تفصيل و اجمال و علم و جهل؛
    34. منصوب، حامل قرآن است، چنان‌كه محبوب، حامل فرقان است؛ آنچه متصل است به روح نبى، آن را قرآن و آنچه به روح ولى مربوط است، فرقان خوانند؛
    35. چون ساعت قيامت فرامى‌رسد، مرده‌دلان از بوى جان جان‌ها زنده شوند و سر از خاک طبيعت برآورند و اراضى نفوس، در حركت آيد و هر چه دارد از كنوز معارف و معانى، همه از غيب جنان به شهادت لسان آورد؛
    36. همه‌ى موجودات در غيب غيوب علم قديم، موجود بودند؛
    37. آن ملكى كه زمين را برداشته است، عبارت است از قوّت قديمه‌ى ازلى؛
    38. ملك، عبارت است از نفس نبوّت در عين و بناى عظيم هم اوست و از روى حروف «ميم» ملك، مكتوب است و مراد و «لام»، لوح معاد و «كاف»، كنه كلام ربّ عباد؛
    39. حجر، نام عقل اكبر است و «حاى» آن، به حيات و «جيم»، به تجليه‌ى سبحانى و «راء»، به ربّ الارباب اشاره است؛
    40. آنكه قايمه عرش بر ثرى است، عرش معدن علم حقّ است و اشارت است به علم روحى و شهادت؛
    41. شين «شجر»، اشاره است به شهادت و «جيم»، به جنّت جمال وجه و «راء»، به رضوان اكبر و «سه نقطه‌ى شين»، اشاره است به روح اللّه و روح القدس و روح الامين؛
    42. قوّت، چيزى را از عدم بيرون آورده و آن را جسمانى مى‌كند و مى‌راند تا منتهاى بَدْو؛
    43. حقيقت عصا، علم مطلق است؛
    44. عدل، آن است كه علم را آيينه‌ى جمال جلال باكمال سازى تا محل عكس نفس لاهوت باشد؛
    45. كلام، در مقام تلوين است و رؤيت، در مقام تمكين؛
    46. بدان كه منكر و نكير كه در قبر قالب انسان در سؤالند و جواب، سؤال، صورت منكر است و نكير و جواب، صورت مبشر است و بشير؛
    47. روح، سه حرف است: «را» است و «واو» و «حا»؛ «حا»، تقدير حقيقت اوست در حروف و الواح، «را»، تقدير رجوع اوست از خلق به حق در رسل و ملايكه و انبيا و «واو»، تقدير وجود است در وجود ولايت؛
    48. عقل، از روى تركيب حروف، اشاره است به عقل و قدرت و ارادت و هم‌چنين اشاره است به عدل و قول و فعل؛
    49. «قاف» قلب، قوّت است و قدرت و قرار، «لام» آن، لقاء و لبّ و حول و «باى» آن، برّ است و بار و بحر معانى و درر اسرار؛
    50. ملائكه، در كسوت طير ابابيل، اصحاب فيل را، «كعصف مأكول» گردانيدند و بيت‌اللّه، محروس و محفوظ و مصون ماند؛
    51. محمد(ص)، هم‌چنان‌كه از روى باطن، معنى بود در ملائكه، از روى ظاهر، معنى است در همه خلايق؛
    52. «الف»، مركّب از سه نقطه است و آن، اشاره است به سمع و بصر و علم؛
    53. انبيا، خلق را از دنيا به عقبى مى‌خوانند و اوليا، از عقبى به مولى.